سلام.
خوبین.
خوشین.
ماهم بدک نیستیم.
تندیس جون کماکان به مهد رفت و آمد می کنه.
منم کماکان بزرگ شدن تندیس جون رو نظاره میکنم.
میگم کماکان چون از سه شنبه میرم دانشگاه پنجشنبه غروبا بر می گردم.
وقتی هم که می رسم خسته از دانشگاه و رانندگی مسیر طولانی هستم و
عملا از جمعه تا سه شنبه ظهر بعدی می تونم با تندیس باشم.
امروز بعدازظهر کلاسم کنسل شد و منم تونستم کمی زودتر خودمو به خونه برسونم.
تندیس جون هم تولد دعوت بود دیگه سریع آمادش کردم و فرستادمش تولد.
اینم عکسای قبل رفتنش به تولد.
***************************************
_ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _
امروز کلاسور مهدشو داده بودن بیاره تا کارای کلاسایی رو که غایب بوده انجام بده.
با دیدن کارایی که انجام داده بود ذوق کردم و خوشحال شدم
البته در حین دیدن توضیحات جالب خانم خانما هم خالی از لطف نبود.
فقط یه چیزی بیشتر جلب توجه می کرد و اونم این بود که تندیس جون بیشتر روزا رو غیبت داشتن.
بهش گفتم خب مادر جان الان در طلب کسب علم و دانش خیلی خیلی کوشا بودی.
دیگه نمیخواد خودتو به زحمت بندازی.
_ _ _ _ _ _
انگشتشو با فشار داشت فرو میکرد تو چشمم.
بهش میگم این چه کاریه؟!؟!؟
داشتی کورم می کردی؟
میگه یعنی نابینا می شدی اونوقت!!!!
میگم:آره خب.
میگه:خب من برات عینک میخرم با یه عصای سفید.
دستتم میگیرم .خودم می برمت میگردونمت....!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بچه هم بچه های قدیم!!!
___________________
دوستای گلم , کمرنگی منو به پررنگی خودتون ببخشید.
همه تولدا ,سالگرد ازدواج ها و همه مناسبتهای خوبتون مبارکتون باشه.
_____________________________
برای منم دعا کنید.
هفته دیگه باید کنفرانس بازیافتمو ارائه بدم.
2 هفته دیگه ام کنفرانس مکانیابی رو باید بدم.
انرژیهای مثبتتونو بفرستین برام پلیییییییییییییییییززز.
