روزنوشت

سلام دوستای  وبلاگی خوبین؟خیلی دلم براتون تنگ شده بودولی شرمنده خونه نبودم که بهتون سربزنم وآپ کنم. چندروزی آمل بودم. خونه مامی سرورم.چندتا دعوتی هم رفتیم.خونه داییم که خانواده 2تا دایی های دیگه ام بودند. دیگه همه مشغول بازی با تندیس بودن.حسابی سرهمه رو گرم کرده بود.از دایی بزرگم که 53 سالشه مشغول بازی با تندیس بودند تا دوقلوهای 8ساله دایی کوچیکم.تندیسم براشون می رقصید.آخه رقصش خیلی جالب و باحاله. ((چشماشو   می بنده مثلا میره توحس ،بعد زیر لب وزوز می کنه یعنی داره آهنگو می خونه   ، بعد دوره خودش می چرخه و شونه هاشو بالا و پایین  می بره وبعد دستاشو میذاره روکمرش و قر میده )).{{وایییییییییییییییییی خدا.انقده جیگر می شه که نگو}}. بعد از اونم همه می خوان یه دورماچش کنن       و بخورنش. {باباشم که اصلا خوشش نمی یاد تندیسو هی ببوسن،اونشب هم گفته بود بردیمش خونه درجا ببرش حموم .از بس که 20 نفرهی تندتند اونو بوسیدن.}خلاصه اون شب بعداز شام مستقیم اومدیم نور .خونمون.

4شنبه و 5شنبه هم به تمیزی منزل و نظافت گذشت .هرچند که با وجود تندیس خانم تمیزی و نظافت معنا ندارد.چون هرچیزی رو که من می خواستم جابجا کنم یا تمیز کنم و بزارم سرجاش اون درجا می گفت من من میخوام میخوام.انقدم که هی پشت هم تکرار می کنه  و منم اعصاب مصاب تعطیل   .بهش می دادم که دیگه قر نزنه پس اوضاع منزل از اونیم که بود بدتر شد.

خلاصه تا 5شنبه غروب سعی کردم هرجورشده خونه رو مرتب کنم که جمعه از ناهار مهمان داشتم.یکی از دوستای قدیمیم با شوهرش و پسرش مانی خونه ما بودن.البته 5شنبه غروبی مامان و خواهرم با برادرم که از تهران اومده بود اومدن بهمون سر زدندو رفتند آمل.تندیسم کلی گریه کرد که چرا مامان سو و نانا و دایییی رفتند.

جمعه

از صبح بیدار که شدم مشغول غذا درست کردن و ...شدم تا ظهر که دوستم با شویش و پسرش اومدندوتندیس کلی ذوق کرد.برا اولین بار بود که کلمه خاله رو تلفظ کرد.بعدش مشغول ناز و نوازش مانی شد.مانی هم خیلی پسر آروم و خجالتی وخوبی بود.کم کم یخش باز شد و مشغول بازی باتندیس شد.رفته بودن تو اتاق تندیس.برای اولین بار بود که بچه مهمونمون با تندیس به خوبی بازی کردن بدون اینکه حتی یه بار جیغشون در بیاد.البته مانی ۳سالش تموم شده.خلاصه شب شامم اونارو نگه داشتیم.غروب رفتیم لب دریا.تندیس و مانی کلی شن بازی کردن و کیفور شدن.جمعه خوبی بود.به ما که خیلی خوش گذشت.ایشالا به شما هم همینطور...

امروز شنبه هوا اینجا یه کم ابریه.یه کم دیر بیدارشدم.

خسته بودم.تندیسم هی میگه (بَخَل بَخَل) منم کمرم درد می کنه نمیتونم بخلش کنم.الان اومدم تو نت یه کم به وبلاگا سرزدم.بعدشم این پستو نوشتم.

تندیس الان لج کرده آدامس می خواد.به ادامس هم میگه (آباس)یکی دوبار که خیلی گریه کرده بود بهش دادم ولی بعد از 5دقیقه قورتش داد .بعدشم گفت (قورت.قورت)یعنی که قورت دادم.بخاطر همین الان بهش ندادم .اونم داره گریه میکنه.از کارای دیگشم اینه که 2،3روزه کلمه سیب رو خوب تلفظ می کنه چون قبلا می گفت (بیس)ولی خالش دوست نداره.بهش میگه؛ نگوسیب بگوبیس.

دیگه اینکه یه صندلی فایبرگلاس واسش خریدم.داییمم لطف کرد میزشم خرید.

حالا خانم رو میز و صندلی خودشون ناناشی (نقاشی) میکنن و بَ بَ میل میفرمایند.البته گاهی استفاده های نامناسب هم  می کنند.مثلا صندلی رو میزاره زیر اپن آشپزخونه  و می ره بالاش می ایسته و به هرچی دوست داشته باشه دست     می زنه.تو اتاقشم همینطور .(این کار یه کم خطرناکه باید خیلی مواظب باشم)

اینم عکس صندلیش توخونه مامی سرور

 

دیگه اینکه چندروزپیش دستشو کنارشومینه نگه داشت که مثلا گرم بشه ،درجواب باباش که گفت داری چیکارمیکنی؟

گفت دستم سَدِ(سرده)گَم(گرم)بِسِه(بشه).

الان دوباره یاد آباس افتاده باز داره لج می کنه تازه پتو هم می خواد که بره زیرش با من دالی بازی بکنه.

خب دیگه بای  

اینم چندتا عکس که خاله نانا باگوشی جدیدش ال جی ازش گرفته.(این عکسا مال ۱۱/۱۱/۸۷ که مامانم اینا اینجابودند)