ادامه مطلب تکمیل شد.....

سلام .خوبین.

تندیس سرماخوردگیش خیلی خفیف بود و خوب شد.

ولی من بد سرماخوردم.الان البته خیلی بهترم.

فقط یه کم خارش گلو دارم و کمی هم سرفه.

دوستای مهربون و نازنین ما که واقعا جزیی از زندگی ما شدین و هستین.

من همتونو دوست دارم

ولی بخدا سرم خیلی شلوغه/لینکامونم میبینین که ماشالا خیلی زیاده/

من همتونو از توی ریدر میخونم.

و دیگه تقریبا تناوبی کامنت میذارم.

پس خواهش میکنم از من دلگیر نشین.

چون من ناراحت میشم وقتی میبینم شماها از روی مهربونی ولطف زیاد نسبت به من ازم ناراحت میشین.

و ضمنا اینکه میخواهیم مدتی هم  اینطرفا آفتابی نشیم.

در ادامه مطلب هم میخوام یه یادداشتی برای تندیس جون بزارم که شاید بعدها براش جالب باشه.

اگه دوست داشتین بخونین.

و درآخر اینکه خیلی خیلی دوستای گلمونو دوست داریم.

شاد و سلامت باشید.ماچ


 

تاریخ تولدی که بعد از 35سال مشخص شد.

تاریخ تولد کی؟؟؟

بابا پیمان عزیز و مهربون..

فردا تولدشه.

بابا پیمان مهربون تولدت مبارک.ماچ

به زودی تکمیل می شود....

خب دیدین که این به زودی تکمیل میشود هم کلی طول کشید.

چرامن وقت کم میارم؟؟؟

بابا پیمان تاریخ تولد شناسنامه ایش ٣٠ شهریوره.

یعنی من همیشه فکر میکردم اون متولد شهریور.

من ٢٧ و اون ٣٠.

تااینکه همون اوایل متوجه شدم که

 تاریخ تولد عمو پدرام و عمو بهمن هم ٣٠ و ٣١ شهریوره.

گفتم چه جالب.یعنی مامانتون همتونو توی شهریور بدنیا آورده.

بابا پیمانم گفت :نه/این تاریخ رو بخاطر مدرسه رفتنمون برامون گرفتن.

و از اونجا بود که فهمیدم هیچکدومشون توی شهریور بدنیا نیومدن.

و دیگه افتادم دنبال این که بفهمم تاریخ تولد بابا پیمان دقیقا چه روزیه؟

از مامان عشرت(مامان بابا پیمان)پرسیدم .

میگفت:نمیدونم ولی میدونم توی پاییز بود.هوا سرد بود.

بعد بابا پیمان گفت :که یادمه همیشه بابام میگفت(یعنی بابای خدابیامرز باباپیمان )

که بابا پیمان اون شبی بدنیا اومد که محمد علی کلی و جورج فورمن مسابقه داشتند و

 من گفتم اگه محمد علی کلی ببره اسمشو میزارم رو بچم.

دیگه محمد علی کلی برد و اسم بابا پیمان هم شد علی.

مامان نوشت:(حالا محمد علی چه ربطی به علی داشت نمیدونم)

ولی باز خدا رو شکر که محمد علی نبود.

وگرنه محمدعلی پیمان میشد.

(خیلی باحال میشدا تندیس.مگه نه)

اونوقت ما یه سره صداش میکردیم محمدعلی پیمان...

 

خب بریم ادامه ماجرا....

دیگه چندسال پیش زیاد مجله روزهای زندگی و راه زندگی میخوندم.

توی یدونه ازینا یه صفحه پرسش و پاسخ داشت که چندتاکارشناس هنری و ورزشی و ازین چیزا بودن که به سوالا جواب میدادن.

منم همیشه میخواستم براشون نامه بدم که تاریخ مسابقه محمدعلی کلی رو بهم بگن.

ولی هیچوقت جور نشد که نامه بدم.

یه روز بابایی یادش اومد که اون شب هم عروسی یکی از همسایه هاشون بود.یعنی میگفتن..

دیگه یه روز من و بابا پیمان البته به اصرار من رفتیم و از اون آقاهه پرسیدیم.

اونم خوش حواس.گفت نمیدونم باید برم قباله ازدواجمو ببینم.

بعد چندروز دیگه رفتیم سراغش.اون گفت ١۵ آبان بود.

دیگه ما کلی ذوقیدیم که تاریخ تولد واقعی رو فهمیدیم.

دیگه به همه گفتیم تاریخ تولد بابا پیمان آبانماهه.

تااینکه یه روزی که طبق معمول توی اینترنت بودم یهویی مثل ای کیو سان

(تندیس جون شما یادت نیست این برنامه کودکه رو)

به مغزم رسید که ای وای.چراتابحال یادم نیومد.

با یه جمله تایپ کردن و دکمه اینتر رو زدن کلی مطلب راجع به محمدعلی کلی روی صفحه مونیتورم اومد و

به این ترتیب بود که فصل دیگری از زندگی بابا پیمان رقم خورد و

اون چیزی نبود جز تاریخ تولد واقعیه واقعی...

ایندفعه دیگه واقعی بود.

چون اون تاریخ مسابقه برابر بود با ١٢ اکتبر.

و این یعنی اینکه ٢٠ مهرماه هجری شمسی و

اینطوری شد که امسال اولین سالیه که تولد واقعی بابا پیمان رو فهمیدیم و

اگه اجازه بده قراره امشب براش کیک وکادوی تولد بگیریم.

چون همش میگه ولش کن.نمیخواد سحرجان!!!!!

تا ببینیم چه شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب شکلکهای مربوط به این داستان هم به مرور اضافه خواهدشد.نیشخندچشمک