سلام دوستای گلمون.خوبین.خوشین.سلامتین.

مدتیه برای تندیس بَن بِن بُن گرفته ام و یه وقتایی باهم بازی میکنیم.

البته من خیلی گیر نمیدم که حتما تندیس طبق همون اصولی که توی دستورش گفته یاد بگیره.

آخه تندیس خیلی خیلی بیشترازاون چیزی که فکرشو میکردم به جزییات توجه داره

مثلا کارتی رو که شکل گل داره و زیرش نوشته گل

وقتی ازش می پرسم این چیه:به جای گفتن فقط کلمه گل

 میگه :این گل آفتابگردونه/پشتشم یه گل دیگست اسمش چیه؟من میگم گل رز

یا مثلا کارت مسواکش/چون دوتا عکس مسواک داره

وقتی ازش می پرسم چیه؟

میگه این نسواک بچه هاست

اونم نسواک بزرگاست(البته تلفظ مسواک درست میگه ولی تو جمله مسواک تبدیل به نسواک میشه)

خلاصه بااین حساب فکرمیکنین تندیس املای کلماتشو یاد بگیره..

البته الان مثلا آرم کاله رو هرجا ببینه میگه ::مامان اونجا نوشته ماست!!!!

بهرحال حال

وقتی سه شنبه گذشته اون کارتا رو آورد تا باهم بازی کنیم

 وقتی موش رو دید کلی ابراز علاقه و احساسات کرد و گفت::چه نازه/چه ملوسه/

دوسش دارم/

مامی برام موش میخری؟؟؟

و من با گفتن اینکه ایی.موش کثیفه/همش تو فاضلاب زندگی میکنه و پراز میکروبه و این چیزا قضیه رو حل کردم.

ولی اون ول بکن نبود و میگفت ای فرشته های مهربون برای من یه موش بفرستین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب ازونجاییکه تو خونه ما پراز فرشته های مهربونه و

 

جدیدنا ما خیلی خیلی بهشون ارادت داریم((جدی میگمااا) و

 هرچه که بخواهیم با نوشتن یه نامه زودی برامون میفرستن

انگاری صدای دل تندیس هم به گوششون رسید؟؟؟

حالا چجوری؟؟؟؟؟

5شنبه شب::ساعت 12 شب/بابا پیمان خوابیده/تندیس جون هنوز بیداره/مامی هم پشت کامپیوتره

تندیس رفته تو اتاقشو و بعد میاد و میگه مامی زیر ماشینم یه موش بود.

مامی:وا تندیس جان.چه حرفا میزنی.مامی موش که اینجا نمیتونه بیاد.

بعد گفتم خب بچم فکر و ذهنش فقط موش شده.

گفت نه:جدی میگم خودم دیدم.

منم گفتم: اگه باشه میاد گازمون میگیره ها.دیگه ازین حرفا نزن.

بعد تندیسو خوابوندم و گذاشتمش تو تختش.

بااینحال یه گشتی هم زیر تخت و کمد و ماشینش زدم.دیدم نه خبری نیست.

جمعه که آمل بودیم..

شنبه بعدازظهر:من تو اتاق خودم/تندیس تو هال داره تی وی نگا میکنه.

دیدم دوید و اومد میگه وای مامی ترسیدم.

الان موش منو میخوره.گازم میگیره.بغلم کن.

من گفتم ::ای بابا باز شروع شد.بااینحال باهاش رفتم تو هال و

 تندیس گفت: اونجا بود و ازون طرف رفت.

منم همون مسیری که تندیس گفت رفتم و گشتم و چیزی ندیدم.

بعدش بهش گفتم: چون تو فکرشی فکرکردی اینجا موش هست.

موش کجا بود توام؟؟؟

شب آقای پدر تشریف آوردن منزل.

بنده تو آشپزخونه درحال لازانیا درست کردن بودم(دلتون نخواد)

دیدم یهو همسری اومد و جاروی دستی رو گرفت و

رفت گوشه هال(یه کنجی داریم که یه دکوری ام دی اف به شکل نیمدایره اونجاست)

دیدم رفته و انگاری دنبال چیزی میگرده

 

وای خسته شدم...بقیش باشه بعدا

خب اینم بقیه اش:از همسری پرسیدم دنبال چیزی میگردی؟؟؟

همسری:نعععععععععع

من:پس چرارفتی اون گوشه؟؟؟؟؟؟؟

همسری:هیچی (یه لبختد مرموزانه میاد رو لباش و سعی میکنه جلوی لبخندشو بگیره)

و میگه هیچی حالا بزار ببینم چیه؟

من:چی میگی تو؟یعنی چی ببینم چیه؟؟بگو دنبال چی میگردی؟؟

همسری:موشششش!!!!

من:

پس تندیس راست میگفت موش دیده؟؟

حالا من واسه همسری نگفته بودم که تندیس چی میگفته.

بعد واسش تعریف کردم وگفتم الان تو دیدیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:آره.اینجا نشسته بودم دیدم یه چیزی رفت وبرگشت ودوباره رفت اون گوشه.

حالا کدوم گوشه؟همون گوشه ای که تندیس جون هم ادرسشو بهم داده بود.

وای خدای من.نمیتونم فکرشم بکنم.

یعنی غروبی من همون گوشه ای که ایستاده بودم موشه هم اونجا بود.

وووی.

هیچی من که پریدم بالای مبل.

حالا تندیس شجاع کنارباباش ایستاده میگه: مامی توهم بیا موش بگیریم.

من هرچی میگم تندیس جان پاشو بیا بالای مبل/موش خطرناکه هاا

اصلا وابدا به حرف من توجهی نکرد.

دیگه همسری باهمون دکوری اونو به دیوار پرس کرد.

بهم میگه: حالا بیا بگیرش.

گفتم: نه بابا.نمرده.پس چی میگن موش مردگی ؟الان اون خودشو زده به موش مردگی.

همسری گفت:جداً

گفتم:بععله.خودتون چک کنین ومطمئن شین که مرده.

منم از رو مبل پایین نمیام.البته زود رفتم دوربین اوردم واز همسری فیلم گرفتم.

دیگه همسری چک کرد ودید که بعله اقا موشه(یاشایدم خانم موشه هنوز زندست)

خلاصه کلی تلاش کرد تا اون موش لعنتی رو به درجه رفیع هلاکت رسوند.

دیگه دوربین خبرنگاری اومد وکلی چیک وچیک ازشون عکس گرفته شد و..

حالا من موندم این از کجا اومد تو خونمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تندیس که بعدش ناراحت بود.

بهم میگفت:با بغض:حالا خیالت راحت شد.این موشه bemord.

دیگه من موش ندارم که بزارمش تو قفس و بهش غذا بدم ونازش کنم.

بچم تو چه فکراییه..ووووی.