خب امروز قرار بود یه مطلب دیگه براتون بنویسم .

ولی چون نرگس جون(تنهایی یک مکمل)منو به بازی دعوت کرده که اگه برگردید به 14 سال قبل یه روزی رو ازون روزها تعریف کنید.

منم کلی خاطره راهنمایی و دبیرستان یادم اومد.

ولی الان میخوام یکی از اون خاطرات دبیرستان رو بنویسم و از این به بعد خاطرات دبیرستانمو تو وبلاگ خودم به مرور می نویسم که یادم بمونه و ثبت بشه.

ما یه اکیپ 10-12 نفره بودیم که همه شروشیطون بودیم البته درکمال باادبی.

والانم با هموناست که دوره دوستانه دارم.

ما تو دبیرستان غیرانتفاعی درس میخوندیم و تقریبا جز سری اولای مدرسه غیرانتفاعی بودیم.

واسه همینم از مدیر و ناظم و دفتردار گرفته تا دبیرای مرد وزن همه باهامون دوست بودن و دوستمون داشتن.

هنوزم که هنوزه وقتی مارو میبینن میگن که فقط سری شما باحال و مودب بودین .

از اون به بعد دیگه همه شیطون بی تربیت شده بودن.

خلاصه ما همه کار میکردیم تو اون دبیرستان.

یه روز هم ساعت بیکاری بود که بین کلاسهامون واقع شده بودو

ما تو ساختمون کوچیکتره بودیم که یه سالن دایره مانندی داشت که توش بخشنامه ها و اعلامیه ها و از این چیزا میزدند.

یهویی نمیدونم چطور شد که یکی به اون یکی چشمک زد و شروع کردن تمام اعلامیه ها و آگهی ها و بخشنامه ها رو برداشتن و برعکس(سروته)چسبوندن.

حالا شهادت حضرت فاطمه هم بود و کلی از این چیزای فاطمه جان و تسلیت میگیم و بانوی شیعیان و خلاصه همه وارونه وصل شدند وقراربود یکی بیاد بازدید .

که یهو مدیرمون اومده بود که همه چی رو چک کنه دید وای همه چی سروته چسبونده شده.

داشت دیوونه می شد وفهمید که کار بچه های ما بوده.

خلاصه یه بلوایی به پا شده بود که نگو.

باهامون دعوا کرد و گفت زودتر بگین که کار کدومتون بوده

وگرنه همه میرین زیر هسته مرکزی و کارتون به دادگاه و این چیزا میکشه.

بچه ها همه پشیمون از گندی که زده بودن.

حالا خداییش من به هیچ چیزی دست نزده بودم فقط نگاه میکردم.

مدیرمون از اونجایی که میدونست بنده اهل این کارا نیستم منو صدا کردو

 برد تو دفترشو بهم گفت :سحر میدونی که اگه بهم بگی کار کی بوده به نفعته.

 چون در غیر اینصورت همتون باهم میرین زیر هسته مرکزی.{{خداییش هنوزم نفهمیدم هسته مرکزی یعنی چی}}}

منم گفتم: شرمنده.نمیدونم کار کی بوده.

گفت:مگه میشه تو ندونی.همه از دوستات بودن.تو هم داشتی نگاشون میکردی.

گفتم:خانم ت شرمنده.من دیدم ولی هرکاری بکنی حاضر نیستم بهتون بگم کار کی بوده.

درهر حال منم جزو اوناهستم .

اینجوری بود که اون آتیشی تر شد و

خلاصه با عذرخواهی های مکررو غلط کردنها وگ ه خوردنهای مکرر اونو راضی کردیم که مارو ببخشه و

 به اداره اطلاع نده و بچه ها زود همه چیو به حال اولش برگردوندند.

حالا منم هرکی که این بازی رو دوست داره به بازی دعوت میکنم.

_______________

هوا هم اینجا ابری و بارونیه.

تندیس هم که همچنان مشغول آتیش سوزوندنه.

کلمه های حداقل یا تورو خدا رو یاد گرفته و تو همه جمله هاش بکار می بره.

مثلا:حداقل اینو بهم بده.حداقل اونو بردار از رو زمین.

یا میگه:توئو خدا (توروخدا)بیا پیشم.

به خاموش و روشن کردن هم که یه سره میگه خوشن کن(حالا چه خاموش یا چه روشن)اون میگه خوشن کن.

از اینکه دست خیسمو بهش بزنم هم بدش میاد و یه سره غر غر میکنه و از ماچ آبدار هم حالش بهم میخوره.