سلام دوستای خوبمون.

خوبین.

واای.خیلی خوشحالم.میدونین چرا؟؟.

امروز رفتم دیدم قلبامون ٣تا شده.مرسی ازهمتون.

یکی مال من/یکی مال تندیس/یکی هم برای شما دوستای خوبمون.

البته اگه بازم دوست دارین ما از تعداد قلبها استقبال میکنیمچشمکنیشخند

http://persianweblog.ir/Topblogs/Zanan.aspx

((البته الان صداهاتونو میشنوم که میگین:: بسٌه.حالا زیاد روت باز نشهاز خود راضی.)) 

***********************************

پنجشنبه شب جشن عقد دعوت بودیم وبااینکه قرار بود جشن خیلی خوبی بشه ولی زیاد جالب نبود.

نه اینکه مهمانها جالب نبودن.نه.

اتفاقا همه از آدمای کله گنده و باکلاس شهر نور و اطراف بودن.

ولی چون مکانش نسبت به مهمانها کوچیک بود به من یکی که اصلا خوش نگذشت.

یعنی وقتی وارد شدیم اصلا جای خالی نبود.

فقط من و نانا مجبور شدیم پالتوها رو در بیاریم و بدیم دست یکی و بریم وسط برقصیم.

تندیس جون هم رفت جایگاه عروس و دوماد نشست.

همین.یعنی تا آخر مجلس اوضاع ما به همین منوال بود.

نه پذیرایی شدیم نه جا برای نشستن داشتیم.

****************************************

جمعه شب هم تولد هیراد پسر یکی از دوستان بودیم که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.

((البته اگه حرص خوردنهای من از دست تندیس رو فاکتور بگیریم.))

اینم چندتا عکس از دیشب.

اینجا درحال ناخنک زدن به کیک بود .

وای چه ذوقی کردن.

بنظرتون به چی دارن فکر میکنن؟؟اونم اینمدل عاشقانه؟؟!!!